*** فـــــــــروهر ***
ایران
*** فـــــــــروهر ***
خانه | آرشيو | ايميل


کوروش...
چه بی صدا...
به خواب رفته ای
و و گذر روزها بر ایران و فرزندان ایرانت را نظاره میکنی...
با چشمهای بسته دیدن سهل است...اگر خورشید باشی
خورشید روزهای اوج افتخار ایــــــــــــــــرانم
چقدر وجود پر افتخارت را دوست دارم!
و چه بی مهری وسیعیست دیدن آرامگاه متروکت...!




((برای دیدن عکسهای وبلاگ یک بار کل صفحه را "select all "کنید))
امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
امکانات جانبي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
عاشق سه ساله....
در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟ با یاد خنده های پدر گریه می نمود دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت هم سنگ دردهای بدون كرانه اش عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت سخت است گر چه باورش اما حقیقت است عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا هرگز سه ساله عاشقی این سان خدا نداشت
[ ]
+
علی.......

شمشیر تو شمشیر عبرت بود
شمشیر تو پیش گوی خلقت بود
شمشیر تو شمشیر خدایی بود

شاید فقط خود می دانستی حکمت شمشیرت را
نوک شمشیرت دو پهنایی بود
آن شمشیر که در دستانت جای می گرفت بوی غیرت می داد
شجاعت تو متبلور گشته بود در آن ذولفقارت
پیش گوی خلقت بود چون
فرق شمشیرت را همه گان بر گیسوان مبارکت دیدن
آن بی انصاف آن چنان زهر آلود و تیز کرده بود که
مولا من فدایت
فرق سرت همچو ذوافقارت گشته بود
شبی که تو نمیدانستی زجر زخمت را تحمل کنی یا به یتمیان کوفه بیندیشی و یا به عاقبت اسلام فکر کنی
یتیمان کوفه که دگر دانسته بودند آن روحی که که برایشان فرشته بود و
اجازه نمی داد آنان گرسنه شب را سپری کنند تو بودی 
همه به تو فکر می کردند 
طبیبان شیر را برای کاسته شدن دردت بهتر دانسته بودند
شاید آن شب کاسه های شیر از یتیمان بیشتر بود
شاید آن شب ماه جسارت نمی کرد به آسمان پای بگذارد 
چون خجالت می کشید کوه شجاعت را آن چنان آشفته ببیند
شاید آن شب ستارگان هرگز دوست نداشتن بر آسمان بتابند چون دریای مهربانی در حال طلوع بود
شاید آن شب 
روز و شب در حال نزاع بود که 
هیچ کدام شاهد بسته شدنت دیدگانت نباشن
شاید آن شب هیچ کس نمی دانست
بعد تو مولا انصاف بر روی زمین خود نمایی نخواهد کرد
شاید آن شب تلخ ترین شب عالم بود
اسم آن شب را
من می گذارم
شب مرگ عدالت
شب مرگ شجاعت
شب مرگ مهربانی
شب مرگ عشق
شب مرگ مردانگی 
شب مرگ بخشندگی
شب ظهور بیهوده بودن و شرمسار بو


[ ]
+
یاس شکسته

بانویی آمد دل از الله برد...

هم دل از خورشید و هم از ماه برد

ظاهرا انسان ولی حور است او

باطنا یک پارچه نور است او

هر کجا نامش نوشته میشود

نور چشمانش فرشته میشود

چادرش هم کار قران میکند

ریشه اش کافر مسلمان میکند

چشم میدوزیم بر سجاده اش

جان به قربانش دو آقازاده اش

تشنه لب هستیم و دریا میشود

بسکه تاریکیم زهرا میشود

اسمان تا استخاره میکند

فاطمه خلق ستاره میکند

ایه ایه ایه کوثر هست ِ اوست

خلقت هر چه ستاره دست اوست

عیدی امسال ما بافاطمست

ذکر حول حالنا یا فاطمست

فاطمه تحویل سالم میشود

باعث خوبی حالم میشود

فاطمه زهراست زهرا فاطمه

یا پیمبر یا علی یا فاطمه


[ ]
+
آغاز سال 1393 بر ایرانیان مبارک باد

این عید به نور فاطمیه زیباست
روزی تمام سال من با زهراست
با بردن نام فاطمه فهمیدم
سالی که نکوست از بهارش پیداست

فرارسیدن سال 1393  به تمام ایرانیان عزیز خجسته و بر دشمنانمان گجسته باد...



[ ]
+
بنی آدم اعضای یکدیگرند...
معلم چو آمد به ناگه،کلاس

چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخنهای ناگفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد


معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود


سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

بیا احمدک درس دیروز را

بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود

مگر آنچه دیروز آنجا شنفت


عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت


زبانش به لکنت بیافتاد و گفت

بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد زد

که در آفرینش ز یک گوهرند


چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار


تو کز ..تو .. کز ...وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد


نگاهی به سنگینی از روی شرم

به پایین بیافکند وخاموش شد


در اعماق قلبش به جز درد و داغ

نمی کرد پیدا کلامی دگر

درآن عمر کوتاه پر خاطرش

نمیداد جز آن پیامی دگر


« چرا احمدک کودن بی شعور»

معلم بگفتا به لحنی گران

نخوندی چنین درس آسان بگو

مگر چیست فرق تو با دیگران؟


عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا چه میگوید آموزگار؟

نمی داند آیا که در این دیار

بود فرق ها بین دار و ندار؟


چه گوید،بگوید حقایق بلند

به شرمی که از چشم خود بیم داشت

به آهستگی احمدک بینوا

چنین گفت با قلب آزرده چاک

که آنان به دامان مادر خوش اند

و من بی وجودش نهم سر به خاک


نارند کاری بجز خورد و خواب

به حال پدر تکیه دارند و من


من از بیم اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس دیروز دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین شاهدم دست پر پینه ام است


معلم بکوبید پا بر زمین

:به من چه که مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است.....
 


رود یک نفر پیش ناظم که او

به همراه خود یک فلک آورد


دل احمدک سخت آزرده گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

زچشمان كور سوئي جهيد

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت


كنون یادم آمد بگويم تو را

تامل خدا را تامل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی


[ ]
+
غروب ششمین آفتاب

گوشه ای از حرای حجره ی خویش
نیمه شب ها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد

هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را

هر زمان دل شکسته تر می شد
»
فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیر لب با صدای بغض آلود
روضه ی تلخ کوچه را می خواند

عاقبت در یکی از آن شب ها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند

پیرمرد قبیله ی ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند

ناجوانمردهای بی انصاف
سن و سالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را

پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عبا و عصا کجا بردید؟

نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده

ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است

جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر و خُولی نبوده دور و برت

به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا؟

به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفته ی محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری

شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی

**وحید قاسمی**


[ ]
+
منم کوروش شهریار روشنایی ها...
این منم کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه پادشاه جهان پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی از بلندی های پارسوماش تا بابل بزرگ .این منم پیشوای خرَد ، خوش ، پاکی و پارسایی نواده ی بی بدیل نور ، توتیای ترانه ، سرآمد سلطنت بعل با من است و نَبو با من است من آرامش بی پایان اَنشان وشکوه ِ ملت خویشم.من پیام آور برگزیده اهورا و عدالتم که جز آزادی آواز دیگری نخواهم آموخت .

پس شادمان باشید زیرا به یاریِ ستم دیدگان خسته خواهم آمد.........


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!