X
تبلیغات
*** فـــــــــروهر ***
*** فـــــــــروهر ***
ایران
*** فـــــــــروهر ***
خانه | آرشيو | ايميل


کوروش...
چه بی صدا...
به خواب رفته ای
و و گذر روزها بر ایران و فرزندان ایرانت را نظاره میکنی...
با چشمهای بسته دیدن سهل است...اگر خورشید باشی
خورشید روزهای اوج افتخار ایــــــــــــــــرانم
چقدر وجود پر افتخارت را دوست دارم!
و چه بی مهری وسیعیست دیدن آرامگاه متروکت...!




((برای دیدن عکسهای وبلاگ یک بار کل صفحه را "select all "کنید))
امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
امکانات جانبي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
منم کوروش شهریار روشنایی ها...
این منم کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه پادشاه جهان پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی از بلندی های پارسوماش تا بابل بزرگ .این منم پیشوای خرَد ، خوش ، پاکی و پارسایی نواده ی بی بدیل نور ، توتیای ترانه ، سرآمد سلطنت بعل با من است و نَبو با من است من آرامش بی پایان اَنشان وشکوه ِ ملت خویشم.من پیام آور برگزیده اهورا و عدالتم که جز آزادی آواز دیگری نخواهم آموخت .

پس شادمان باشید زیرا به یاریِ ستم دیدگان خسته خواهم آمد.........


[ ]
+
هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت
رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد
زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند
گويي که آرش ما، تير و کمان ندارد

درياي مازني ها، بر کام ديگران شد
نادر، ز خاک برخيز، ميهن جوان ندارد

دارا کجاي کاري، دزدان سرزمينت
بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است
اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق کياني
اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد

کو آن حکيم توسي، شهنامه اي سرايد
شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد

هرگز نخواب کوروش، اي مهر آريايي
بي نام تو، وطن نيز نام و نشان ندارد


بر گرفته از وبلاگ ذوالقرنین با مدیریت دوست خوبمان اشکان


[ ]
+
زخمی به عمق غربت بابا به سینه داشت...آن میخ در برای شهادت بهانه بود

باتو میگویم...

باتو میگویم...

باور کن!باور کن رفته ام...باور کن تنها مانده ای...باور کن که بی فاطمه شده ای...

این را باور کن و میدانم که حق داری اگر نمیتوانی باور کنی.من هم باور نکرده ام!

آنروز که تو آمدی و در کنارم نشستی و گفتی که سلامت را جواب نمیدهند...

و چقـــــــــدر برایم سخت بود...

در دریای چشمهای طوفانیت غرق بودم و بغض گلویم را گرفته بود و در دل بارها سلام تو را جواب دادم تا بدانی هنوز هستم.

علی!امشب دیگر با تو میگویم...

میگویم که شبها از درد خوابم نمیبرد و حتی یک بار فریاد نزدم که مبادا از فریادم احساس غربت کنی و تنهایی ات بیشتر شود.

میدانی چرا انقدر مرگ فاطمه به تأخیر افتاد؟؟

به خاطر تو...بخاطر تویی که تنها شده ای...تویی که امشب زانوهایت تا شده اند و کنار قبر من نشسته ای و انگار فراموشت شده است که حسین خوابش نبرده است و تو تنهای تنها هم ناله ی چاه و نخلستان...

حق داری...

حق داری که انگشتهایت را در خاکهای تازه قبری فرو کنی و بر ان چنگ بزنی...حق داری...و سلمان و ابوذر و مقداد حقدارند که ناله علی را بشنوند و و ماه حق دارد که چهره اش را بپوشاند و خاک قبرم را تاریک کند و نگذارد که کسی اشک تو را ببیند ...

حق داری..."حق "با تو است و "تو" باحقی...

تو جان فاطمه ای...تو هستی فاطمه ای...آرامش و گنج فاطمه ای...و من امشب چگونه بی تو بودن را تحمل کنم؟؟؟

گریه کن!اما نه بر خود که بر من...بر "فاطمه" ای که بی علی شده است.بر من که بی تو شده ام...

یادت هست که تنها بودم؟در کوچه بنی هاشم را میگویم، آنروز تلخ را، میدانم که یادت هست.

هنوز دیر زمانی نگذشته است.آنروز را حتی سلمان و ابوذر و دیگران را هم به کمک نخواستم تا ثابت کنم که با پهلوی شکسته و با دست مجروح و صورت سیلی خورده هم نباید دست از امام زمان کشید."تنها" دفاع کردم تا بدانند که در ان کوچه یک نفر هم به کمک من و تو نیامد.و پوشاندم صورتم را از نگاه ، و پهلوی مجروحم را از چشم زینب و اشکهایم را از حسن و حسین...

حتی آن شب که ام کلثوم آرام کنارم آمد و صورتم را بوسید چشم باز نکردم و گذاشتم که فکر کند مادر را غافلگیر کرده است.

اما تو فهمیدی و این را از نگاهت دانستم.از زود به خانه امدن و تا دیر وقت بیدار ماندنت.از نگاه های نگران و چشمهای عذر خواهت که این همه را از خود می دیدی...

اما اینها از "تو" نبود."به خاطر تو" بود و این دو با هم فرق دارند..

علی! دلم میخواد تا صبح با تو حرف بزنم و درد دلم را بگویم.اما باید بروی.حسین بهانه ی مرا گرفته است و زینبم کوچکتر از آن است که که ارامش کند.

برو...دست خدا و اشک فاطمه به همراهت...

دل فاطمه به همراهت...مهربان فاطمه...

خدا نگهدار...

*****

بر روی سینه ی من با میخ در نوشتند:

این مزد پیروی از مولای من علی بود

من هم به خون سینه بر روی در نوشتم

تنها گناه زهرا علی علی علی بود....


[ ]
+
عاشورا...

 شاید زبان حال حضرت زینب (س) با سیدالشهدا


نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید...........؛

(سید حمیدرضا برقعی-قبله مایل به تو)


[ ]
+

جمعه ها غروب که میشه  انگاراز آسمونها غبار غم روی دل زمین می پاشن
جمعه ها غروب که میشه  قلب های منتظر آدمها انگار از وسط می خوان دوتا شن.

دنیا لبریز پلیدی اقاجون دنیا سیاهه ...همه تشنه ی ظهورن آقا چشمامون به راهه ...

همه نیمه های شعبان حسرت ظهور اوردیم آقا جون دیگه بریدیم
دیگه راستش کم اوردیم شما آبروی شیعه شما سرور دو دنیا...دیدن شما برامون مثل خوابه مثل رویا.
کنج دنج گریه هامون، مخمل سبز عباتون...

آقاجون سرت سلامت...آقاجون،
جونم فداتون...



[ ]
+
کسی که طعم زبان عسل نمیفهمد

توهرچه که بخوانی غزل نمیفهمد

حکایت "نرود میخ آهنی در سنگ"

نخوان که سنگ ضرب المثل نمیفهمد

حدیث عاشقی به پایان نمیرسد اما

دریغ و درد که این را اجل نمیفهمد....


[ ]
+
عصر یک جمعه ی دلگیر

...باشاعر محبوبم چندسال پیش در یک برنامه تلویزیونی ویژه عاشورا آشنا شدم.جاییکه تمام نوحه ها و مداحی ها برای گوشم آشنا و بود و اشکی از چشم هایم جاری نمیکرد یک دوبیتی از این شاعر چنان به همم ریخت که تا ساعتها اشک های بی امانم بند نمیآمد.من و شعرآیینی؟؟منکه با ترانه رشدکرده بودم وکتابهای ترانه ی چندین شاعر را بصورت فایل صوتی در ذهنم آماده داشتم(!)وترانه های سی بیتی هم گفته بودم!!.باکمی جستجو چندشعر دیگر از استادبرقعی پیداکردم.هرچند از قصه ی برخی از ابیات سردر نمی آوردم اما قافیه و وزن ها بقدری لطیف و نو بود که نه تنها سیراب نمیکردبلکه مثل آب دریا عطش مرا برای مطالعه بیشترهم کرد.هربیت از این شعرها حکایتگر قصه ای بود و من از این قصه ها بی خبر...

به دنبال این حکایتهای تاریخی رفتم و تازه فهمیدم چقـــــــــــدر از قافله عقب بوده ام.اثری که اشعاراستاد در من گذاشت "مهندسی معکوس" بود...من تجلی عشق را دیدم و آنگاه به دنبال سرچشمه ی آن رفتم...باخیلی از  قصه های امامان وامامزادگان از طریق همین ابیات آشنا شدم...گذشت و من بیشتر و بیشتر با این اشعار انس میگرفتم ومظلومیت امامانم را بیش از هرزمانی درک میکردم...تااینکه باخبر شدم شاعر محبوبم میهمان ویژه ی مجلس شعرخوانی به مناسبت ایام فاطمیه در کرمانشاه است.از فرصتی که پیدا شده بود ت اشعر خوانی استاد را از نزدیک ببینم سراز پا نمیشناختم...نماز شکر هم خواندم!بعد از سه روز انتظار و بقول استاد:«معنی جمله در پوست نگنجیدن را» حس کردن، بالاخره لحظه ی دیدار فرارسید...با اصرارمن به همراه دوستان یک ساعت زود تر از وعده ی دیدار وارد تالار شدیم وبرای من هرثانیه یک سال میگذشت...مجلس با یک ساعت تاخیر شروع شد وچندین شاعر اشعار زیبایی در رثای بانوی آب و آیینه خواندند...انقدر مشتاق دیدار شاعر محبوب خود بودم که به واقع چیزی از اشعار سایر اساتید که بحق زیبا بودند متوجه نشدم.این را بعد از مراسم وهنگام شنیدن فایلهای صوتی که ضبط کرده بودم فهمیدم.بیت آخر از آخرین شاعر هم خوانده شد و انتظار کشنده ی من به پایان رسید.درست لحظه ی دعوت از «استادسید حمید رضا برقعی» برای شعر خوانی بود که برقهای تالار خاموش شد وهمه تا مدتی در همهمه و ناباوری بسر بردند...اغراق نیست اگر بنویسم خون در رگهایم خشک شده بود...دوستان که از اشتیاق چند روزه ی من خبر داشتند به رسم دلداری امیدبازگشت روشنایی میدادند اما محقق نشد...بالاخره تصمیم بانیان مجلس براین شد که حکمتی در کار بوده و از استاد دعوت شد تا در تاریکی مطلق برای حضار شعرخوانی کنند!صدای استاد وضجه هاوتحسین های مدعوین فضایی معنوی و بدیع را خلق کرده بود...

این خاموشی شاید برای همه یک اتفاق و برای برخی حکمتی سربه مهر بود امابه من درس بزرگی دادو به من فهماند نوری که به چشم می تابد یک آن از بین رفتنیست و باچشم دل باید دید...من برای دیدن استاد رفته بودم اما قطعی جریان برق مانع شد! من فهمیدم «شاعر محبوب» را اگر نشود دید «محبوب شاعر» در تاریکی هم دیدنیست...احساس گناه میکردم.استاد میخواند و من حالا در تاریکی و با چشمان بسته میدیدم.اگرچه این اتفاق غیرمنتظره ظاهراً همه چیز را برهم ریخت و این دیدار با آنچه که طی این چند روز تصور کرده بودم کاملاً فرق کرد  اما بی شک یکی از زیباترین خاطرات عمر من خواهد بود...خاطره ای که برای من درس بزرگی داشت...

*****

شعر خوانی خاتمه یافت...

تک بیت پایانی استاد با فضای تاریک تالار کاملاً هماهنگ بود:

«مینویسم که شب تار سحــــــــر میگردد،

یک نفر مانده از این قوم که..............؛»


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!