X
تبلیغات
*** فـــــــــروهر ***
*** فـــــــــروهر ***
ایران
*** فـــــــــروهر ***
خانه | آرشيو | ايميل


کوروش...
چه بی صدا...
به خواب رفته ای
و و گذر روزها بر ایران و فرزندان ایرانت را نظاره میکنی...
با چشمهای بسته دیدن سهل است...اگر خورشید باشی
خورشید روزهای اوج افتخار ایــــــــــــــــرانم
چقدر وجود پر افتخارت را دوست دارم!
و چه بی مهری وسیعیست دیدن آرامگاه متروکت...!




((برای دیدن عکسهای وبلاگ یک بار کل صفحه را "select all "کنید))
امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
امکانات جانبي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
یاس شکسته

بانویی آمد دل از الله برد...

هم دل از خورشید و هم از ماه برد

ظاهرا انسان ولی حور است او

باطنا یک پارچه نور است او

هر کجا نامش نوشته میشود

نور چشمانش فرشته میشود

چادرش هم کار قران میکند

ریشه اش کافر مسلمان میکند

چشم میدوزیم بر سجاده اش

جان به قربانش دو آقازاده اش

تشنه لب هستیم و دریا میشود

بسکه تاریکیم زهرا میشود

اسمان تا استخاره میکند

فاطمه خلق ستاره میکند

ایه ایه ایه کوثر هست ِ اوست

خلقت هر چه ستاره دست اوست

عیدی امسال ما بافاطمست

ذکر حول حالنا یا فاطمست

فاطمه تحویل سالم میشود

باعث خوبی حالم میشود

فاطمه زهراست زهرا فاطمه

یا پیمبر یا علی یا فاطمه


[ ]
+
آغاز سال 1393 بر ایرانیان مبارک باد

این عید به نور فاطمیه زیباست
روزی تمام سال من با زهراست
با بردن نام فاطمه فهمیدم
سالی که نکوست از بهارش پیداست

فرارسیدن سال 1393  به تمام ایرانیان عزیز خجسته و بر دشمنانمان گجسته باد...



[ ]
+
بنی آدم اعضای یکدیگرند...
معلم چو آمد به ناگه،کلاس

چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخنهای ناگفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد


معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود


سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

بیا احمدک درس دیروز را

بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود

مگر آنچه دیروز آنجا شنفت


عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت


زبانش به لکنت بیافتاد و گفت

بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد زد

که در آفرینش ز یک گوهرند


چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار


تو کز ..تو .. کز ...وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد


نگاهی به سنگینی از روی شرم

به پایین بیافکند وخاموش شد


در اعماق قلبش به جز درد و داغ

نمی کرد پیدا کلامی دگر

درآن عمر کوتاه پر خاطرش

نمیداد جز آن پیامی دگر


« چرا احمدک کودن بی شعور»

معلم بگفتا به لحنی گران

نخوندی چنین درس آسان بگو

مگر چیست فرق تو با دیگران؟


عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا چه میگوید آموزگار؟

نمی داند آیا که در این دیار

بود فرق ها بین دار و ندار؟


چه گوید،بگوید حقایق بلند

به شرمی که از چشم خود بیم داشت

به آهستگی احمدک بینوا

چنین گفت با قلب آزرده چاک

که آنان به دامان مادر خوش اند

و من بی وجودش نهم سر به خاک


نارند کاری بجز خورد و خواب

به حال پدر تکیه دارند و من


من از بیم اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس دیروز دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین شاهدم دست پر پینه ام است


معلم بکوبید پا بر زمین

:به من چه که مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است.....
 


رود یک نفر پیش ناظم که او

به همراه خود یک فلک آورد


دل احمدک سخت آزرده گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

زچشمان كور سوئي جهيد

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت


كنون یادم آمد بگويم تو را

تامل خدا را تامل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی


[ ]
+
غروب ششمین آفتاب

گوشه ای از حرای حجره ی خویش
نیمه شب ها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد

هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را

هر زمان دل شکسته تر می شد
»
فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیر لب با صدای بغض آلود
روضه ی تلخ کوچه را می خواند

عاقبت در یکی از آن شب ها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند

پیرمرد قبیله ی ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند

ناجوانمردهای بی انصاف
سن و سالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را

پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عبا و عصا کجا بردید؟

نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده

ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است

جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر و خُولی نبوده دور و برت

به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا؟

به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفته ی محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری

شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی

**وحید قاسمی**


[ ]
+
منم کوروش شهریار روشنایی ها...
این منم کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه پادشاه جهان پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی از بلندی های پارسوماش تا بابل بزرگ .این منم پیشوای خرَد ، خوش ، پاکی و پارسایی نواده ی بی بدیل نور ، توتیای ترانه ، سرآمد سلطنت بعل با من است و نَبو با من است من آرامش بی پایان اَنشان وشکوه ِ ملت خویشم.من پیام آور برگزیده اهورا و عدالتم که جز آزادی آواز دیگری نخواهم آموخت .

پس شادمان باشید زیرا به یاریِ ستم دیدگان خسته خواهم آمد.........


[ ]
+
هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت
رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد
زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند
گويي که آرش ما، تير و کمان ندارد

درياي مازني ها، بر کام ديگران شد
نادر، ز خاک برخيز، ميهن جوان ندارد

دارا کجاي کاري، دزدان سرزمينت
بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است
اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق کياني
اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد

کو آن حکيم توسي، شهنامه اي سرايد
شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد

هرگز نخواب کوروش، اي مهر آريايي
بي نام تو، وطن نيز نام و نشان ندارد


بر گرفته از وبلاگ ذوالقرنین با مدیریت دوست خوبمان اشکان


[ ]
+
زخمی به عمق غربت بابا به سینه داشت...آن میخ در برای شهادت بهانه بود

باتو میگویم...

باتو میگویم...

باور کن!باور کن رفته ام...باور کن تنها مانده ای...باور کن که بی فاطمه شده ای...

این را باور کن و میدانم که حق داری اگر نمیتوانی باور کنی.من هم باور نکرده ام!

آنروز که تو آمدی و در کنارم نشستی و گفتی که سلامت را جواب نمیدهند...

و چقـــــــــدر برایم سخت بود...

در دریای چشمهای طوفانیت غرق بودم و بغض گلویم را گرفته بود و در دل بارها سلام تو را جواب دادم تا بدانی هنوز هستم.

علی!امشب دیگر با تو میگویم...

میگویم که شبها از درد خوابم نمیبرد و حتی یک بار فریاد نزدم که مبادا از فریادم احساس غربت کنی و تنهایی ات بیشتر شود.

میدانی چرا انقدر مرگ فاطمه به تأخیر افتاد؟؟

به خاطر تو...بخاطر تویی که تنها شده ای...تویی که امشب زانوهایت تا شده اند و کنار قبر من نشسته ای و انگار فراموشت شده است که حسین خوابش نبرده است و تو تنهای تنها هم ناله ی چاه و نخلستان...

حق داری...

حق داری که انگشتهایت را در خاکهای تازه قبری فرو کنی و بر ان چنگ بزنی...حق داری...و سلمان و ابوذر و مقداد حقدارند که ناله علی را بشنوند و و ماه حق دارد که چهره اش را بپوشاند و خاک قبرم را تاریک کند و نگذارد که کسی اشک تو را ببیند ...

حق داری..."حق "با تو است و "تو" باحقی...

تو جان فاطمه ای...تو هستی فاطمه ای...آرامش و گنج فاطمه ای...و من امشب چگونه بی تو بودن را تحمل کنم؟؟؟

گریه کن!اما نه بر خود که بر من...بر "فاطمه" ای که بی علی شده است.بر من که بی تو شده ام...

یادت هست که تنها بودم؟در کوچه بنی هاشم را میگویم، آنروز تلخ را، میدانم که یادت هست.

هنوز دیر زمانی نگذشته است.آنروز را حتی سلمان و ابوذر و دیگران را هم به کمک نخواستم تا ثابت کنم که با پهلوی شکسته و با دست مجروح و صورت سیلی خورده هم نباید دست از امام زمان کشید."تنها" دفاع کردم تا بدانند که در ان کوچه یک نفر هم به کمک من و تو نیامد.و پوشاندم صورتم را از نگاه ، و پهلوی مجروحم را از چشم زینب و اشکهایم را از حسن و حسین...

حتی آن شب که ام کلثوم آرام کنارم آمد و صورتم را بوسید چشم باز نکردم و گذاشتم که فکر کند مادر را غافلگیر کرده است.

اما تو فهمیدی و این را از نگاهت دانستم.از زود به خانه امدن و تا دیر وقت بیدار ماندنت.از نگاه های نگران و چشمهای عذر خواهت که این همه را از خود می دیدی...

اما اینها از "تو" نبود."به خاطر تو" بود و این دو با هم فرق دارند..

علی! دلم میخواد تا صبح با تو حرف بزنم و درد دلم را بگویم.اما باید بروی.حسین بهانه ی مرا گرفته است و زینبم کوچکتر از آن است که که ارامش کند.

برو...دست خدا و اشک فاطمه به همراهت...

دل فاطمه به همراهت...مهربان فاطمه...

خدا نگهدار...

*****

بر روی سینه ی من با میخ در نوشتند:

این مزد پیروی از مولای من علی بود

من هم به خون سینه بر روی در نوشتم

تنها گناه زهرا علی علی علی بود....


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!